السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
441
تفسير الميزان ( فارسي )
سلمه مىگويد : از لشكر دشمن مرحب بيرون شد ، در حالى كه رجز مىخواند ، و مىگفت : « قد علمت خيبر أنى مرحب . . . » ، و از بين لشكر اسلام على ( ع ) به هماورديش رفت در حالى كه مىسرود : انا الذى سمتني امى حيدره كليث غابات كريه المنظره او فيهم بالصاع كيل السندره « 1 » آن گاه از همان گرد راه با يك ضربت فرق سر مرحب را شكافت و به خاك هلاكتش انداخت و خيبر به دستش فتح شد « 2 » . اين روايت را مسلم « 3 » هم در صحيح خود آورده . ابو عبد اللَّه حافظ به سند خود از ابى رافع ، برده آزاد شده رسول خدا ، روايت كرده كه گفت : ما با على ( ع ) بوديم كه رسول خدا ( ص ) او را به سوى قلعه خيبر روانه كرد ، همين كه آن جناب به قلعه نزديك شد ، اهل قلعه بيرون آمدند و با آن جناب قتال كردند . مردى يهودى ضربتى به سپر آن جناب زد ، سپر از دست حضرتش بيفتاد ، ناگزير على ( ع ) درب قلعه را از جاى كند ، و آن را سپر خود قرار داد و اين درب هم چنان در دست آن حضرت بود و جنگ مىكرد تا آن كه قلعه به دست او فتح شد ، آن گاه درب را از دست خود انداخت . به خوبى به ياد دارم كه من با هفت نفر ديگر كه مجموعا هشت نفر مىشديم هر چه كوشش كرديم كه آن درب را تكان داده و جابجا كنيم نتوانستيم « 4 » . و نيز به سند خود از ليث بن ابى سليم از ابى جعفر محمد بن على روايت كرده كه فرمود : جابر بن عبد اللَّه برايم حديث كرد كه على ( ع ) در جنگ خيبر درب قلعه را روى دست بلند كرد ، و مسلمانان دسته دسته از روى آن عبور كردند با اينكه سنگينى آن درب به قدرى بود كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند « 5 » . و نيز گفته كه از طريقى ديگر از جابر روايت شده كه گفت : سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش برگردانند « 6 » . و نيز به سند خود از عبد الرحمن بن ابى ليلى روايت كرده كه گفت : على
--> ( 1 ) من همانم كه مادرم نامم را حيدر گذاشت ، من چون شير جنگلم كه ديدنش وحشت است ، و ضربت من مانند كيل سندره كه احتياج به دو بار وزن كردن ندارد احتياج به تكرار ندارد . ( 2 ) صحيح بخارى ، ج 5 ، ص 171 و مجمع البيان ، ج 9 ، ص 120 . ( 3 ) صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 178 . ( 4 و 5 و 6 ) مجمع البيان ، ج 9 ، ص 120 و 121 .